به شما ها هم میگن دوست ؟؟؟؟؟!!!!!
بیاین ببینین بچه های مهندسی صنایع پیام نور ، چیکار می کنن
حداقل بازدید روزانه ی وبلاگشون ، 200 تاست
ولی واسه ما ، 4 تا هم نیست .
پس کوش این ممد شباب که می گفت بیاین فلان کار ها رو کنیم و ....
Friends are born, not made
به شما ها هم میگن دوست ؟؟؟؟؟!!!!!
بیاین ببینین بچه های مهندسی صنایع پیام نور ، چیکار می کنن
حداقل بازدید روزانه ی وبلاگشون ، 200 تاست
ولی واسه ما ، 4 تا هم نیست .
پس کوش این ممد شباب که می گفت بیاین فلان کار ها رو کنیم و ....
تقاضای همکاری از کلیه ی انمجمن های علمی دانشجویی ایران
اینجانب علی تختی پور ، رییس دوره ای شورای مدیریت بزرگترین انجمن علمی دانشجویی ایران، رابط اجرایی دانشگاه پیام نور با وزارت علوم در دومین جشنواره ملی حرکت و نیز ، ودیر کمیته ی علمی انجمن علمی مهندسی صنایع ، از کلیه ی انجمن های علمی دانشجویی رشته ی مهندسی صنایع دانشگاه های سراسر کشور ، تقاضای همکاری و ایجاد ارتباط دارد .
هدف از ایجاد این ارتباط :
برپایی بزرگترین قطب علمی مهندسی صنایع در کشور ، خاور میانه ، آسیا و سپس ، در دنیا .
چگونه ؟
با ایجاد بزرگترین شهر مجازی مهندسی صنایع ، به طوری که همه با هم ارتباط داشته و از حمایت یکدیگر برخوردار خواهند شد .
مزایا ؟
بعدا خواهم گفت .
شما می توانید از طریق پست الکترونیکی pnu.iea@gmail.com و نیز وبلاگ http://iea.blogfa.com
با بنده در تماس باشید .
به امید فردایی روشن - علی تختی پور
من که اصلا با اینی که گفتی مشکل دارم
نمی دونم
تو که خودت نمی خوای به این خرابشده سر بزنی ، چرا تز الکی میدی ؟!!!
نه !!!
خداییش دیگه !!!
اصلا آخرین باری که آمار وبگذر رو دیدی کی بود ؟
حالا بیا وبلاگ انجمنی که راه انداختم رو ببین ؟
آمار رو ببین و حال کن ...
http://iea.blogfa.com

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام! دادن مدرک دکترا به کردان را تکذيب کرد، واژه جديد کردان به ديکشنری آکسفورد راه پيدا کرد…!!!!!!!
- Kordanize: / kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]
(1): To get Ph.D without having B.Sc.
(2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.
- Kordanification : n
(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford )
(2): The relationship between happiness and telling a big lie.
(3): A method in order to gain Self confidence.
- Kordanism(n. )
(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.
- Kordanic(adj. )
(1): Happy
(2): Self Confident
(3): Relaxed
- Kordanicly(adv. ) (1): In a Kordanic manner
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من
می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم
نبسته ام به کس دل .... نبسته کس به من دل
چو تخته پــاره بر مــوج ...... رها رها رها مــن
ز من هر آنکه او دور ... چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک ..... از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی .... نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی ........ به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتند ...... در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ..... هوای گریه با من
«سیمین بهبهانی»
دختر چهار ساله ای رابرای چک آپ، به درمانگاه کودکان آورده بودند. هنگامی که دکتر داخل گوشهای او را با اتوسکوپ معاینه کرد، پرسید: فکر می کنی بتوانم پرنده بزرگ را اینجا پیدا کنم؟ دخترک ساکت ماند
دکتر این دفعه گلوی او را معاینه کرد و پرسید: فکر میکنی بتونم (کوکی) هیولا را اینجا پیدا کنم؟ دخترک باز هم ساکت ماند
بعد دکتر یک گوشی را روی قفسه سینه دخترک گذاشت و به صدای قلب او گوش داد و پرسید: فکر میکنی بتونم صدای باربی را از اینجا بشنوم؟ این دفعه دختر به حرف اومد و گفت: نه نه نمی تونی. باربی توی لباس های منه. اما توی قلب من فقط خداست



چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه
الهی دیر و طاقت فرسا میگذره
ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می
گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه
خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما
وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم
به چشم میاد!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا
کنیم هر چی فکر می کنیم ،
چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که
می خوایم با دوستمون حرف بزنیم ، هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم
محبوبمان به وقت اضافه می کشه ، لذت می بریم و از هیجان
تو پوست خودمون نمی گنجیم،
اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه
شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما
خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی
های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم
اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی ،
تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت
زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم ،
اما برای بقیه
برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما ،
معجزات الهی رو به سختی !!!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه
به چیزی اعتقاد پیدا کنند
و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران
ارسال می کنید
به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود
همه جا را فرا می گیرد
اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید
دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره. اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از
خداوند سپاس گذار باشید که او
خدای مهربان و دوست داشتنی است.
پ . ن .(پی نوشت) : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید
این حرفارو به بقیه
بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر
اینکه شک دارید که اونها به
چیزی اعتقاد دارند ؟!!!
...خنده داره؟
اولین نفری که حاضر شد .. آقا کریم بوداقی بود و بعد ایشون هم احمد خان اسدی و بعدش هم ناصر بحری .
در حال صحبت بودیم که سید هاشم علوی هم از یه سمت دیگه ظاهر شد .
بعدش کم کم بقیه تشریف آوردند ......
همینجا از گفتن بقیه ی داستان خودداری کرده و نام دوستانی که تشریف آورده بودند را می نویسم :
۱- کریم بوداقی ۲- مجید نوروزی ۳- وحید رضایی ۴- مهدی اسدالله ۵- داوود سیفی ۶-محمد ترابی کچوسنگی ۷- میر محسن سید شربتی ۸- مصطفی کریمیان ۹- احمد اسدی ۱۰- ناصر بحری ۱۱- علی مومن زاده ۱۲- سید هاشم علوی ۱۳- مهدی رضاقلی پور ۱۴- مصطفی میرزایی ۱۵- میلاد خانی و خودم
مشاهده ی عکس اصلی< از راست به چپ : مهدی اسدلله - مجید نوروزی - وحید رضایی - کریم بوداقی - داوود سیفی - مصطفی کریمیان - میر محسن سید شربتی - احمد اسدی - مهدی رضاقلی پور - محمد ترابی کچوسنگی - ناصر بحری - هاشم علوی - علی مومن زاده
مشاهده ی عکس اصلی < از راست به چپ : مجید نوروزی - کریم بوداقی - وحید رضایی - مهدی اسدالله - داوود سیفی - علی تختی پور - محمد ترابی کچوسنگی - میر محسن سید شربتی - احمد اسدی - سید هاشم علوی - علی مومن زاده - ناصر بحری - مهدی رضاقلی پور
مشاهده ی عکس اصلی <از راست به چپ : مهدی رضاقلی پور - داوود سیفی - میلاد خانی - مصطفی کریمیان - مهدی اسدالله - احمد اسدی
مشاهده ی نیم تنه ی جناب میرزایی < و این هم دوست گلم که سر شاخه ی اصلی کمک به من برای پیدا کردن شماره تلفن بچه ها بود . مصطفی میرزایی
( توجه : پس از اینکه روی لینک ها کلیک کردید .. اگر می خواستید که عکسی که می بینید .. بزرگتر از این هم باشه .. پایین عکسه .. یه علامت ضربدر بزرگ هستش . روی اون کلیک کنید )
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلیاِونا » میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل
-نه , من یادداشت كردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم.
حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید .
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه . من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. و سه تعطیلی…
«یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد .
- سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار.
«كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا » و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید .
دوازده و هفت میشود نوزده.
تفریق كنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویكروبل، درسته؟
چشم چپ«یولیا واسیلیاِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت .
- و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای «وانیا » فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید .
پس پنج تا دیگر كم میكنیم .
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
« یولیا واسیلیاِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
- امّا من یادداشت كردهام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
- من فقط مقدار كمی گرفتم .
در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا … یكی و یكی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده .
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود.
سلام . وقتی این جمله از ویلیام شکسپیر رو خوندم .. بیش از پیش عاشقش شدم .
شکسپیر میگه :
وقتی فکر می کنی کسی نیست که حرف دلت رو بفهمه ، یکی هست که برای دیدنت لحظهشماری می کنه!
پ.ن : یک عاشقانه آرام نام یک کتاب زیبا از مرحوم نادر ابراهیمی است.
به او قول می دهم که تمام کتاب ها و نمایشنامه هایش را بخوانم . حتی اگر یک ماه به پایان عمرم مانده باشد .
اتللو (Othello)
مکبث (Macbeth)
هملت (Hamlet)
ژوليوس سزار (Julius Caesar)
رومئو و ژوليت (Roméo and Juliet)
تاجر ونيزي (Merchant of Venice)
شاه لير (King Lear)
روياي شب نيمه ی تابستان (A Midsummer Night's Dream)
هنري ششم (Henry VI)
دو نجيبزاده ی ورونايي (Two Gentlemen of Verona)
ريچارد سوم (Richard III)
تيتوس آندرونيکوس (Titus Andronicus)
شاه جان (King John)
ريچارد دوم (Richard II)
هنري چهارم (Henry IV)
اشتباهات خنده دار (Comedy of Errors)
هياهوي بسيار براي هيچ (Much Ado about Nothing)
هنري پنجم (Henry V)
تروئيلوس و کريسدا (Troilus and Cressida)
آنتونيوس و کلئوپاترا (Antony and Cleopatra)
تيمون آتني (Timon of Athens)
پريکلس (Pericles)
کوريولانوس (Coriolanus)
قصه ی زمستاني (A Winter's Tale)
هنري هشتم (Henry VIII)
سلام . شعر بالا را با لحجه ی رشتی .. به یاد آقا سلیمانی و برو بچه های خوابگاه نوشتم .
( بوچه ها ی عزیز .. لوطفن با جاشکری ها بازی نکونید !! --- مهندس سلیمانی - معلم اجتماعی اول - معلم جغرافی ایران و تهران دوم - معلم تاریخ سوم - مسئول خوابگاه ما در شبهای فرد "ننوشتم روزهای فرد .. چون ما که روز ها خوابگاه نبودیم !! " )
این هم یه شعر که از خود سلیمانی شنیدم . بد نیست . قشنگه :
زندگی زیباست ای زیبا پسند ................... زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنچنان زیباست این بی بازگشت ........... کز برایش می توان ازجان گذشت
این هم یه جوک از قول داوود سیفی :
یه زمانی شده بود که دیگه کسی واسه ترک ها جوک نمی گفت . ترک ها شورا گذاشتند که آقا چی کار کنیم - چی کار نکنیم که یه دفعه یکیشون میگه : ما باید یه سوژه خودمون درست کنیم .
گفتن باشه ولی مشکل این بود که سوژه هم نبود . بازم یه دفعه یکی از ترک ها گفت :
میریم وسط کویر بی آب و علف .. چاه میزنیم - وسط کویری که فقط توش خاک رس روونه !
همه قبول کردند و فرداش به سمت کویر حرکت کردند . شروع به کندن چاه کردند و دو سه روز همینطوری گذشت . شب آخری که کار تموم شد .. گفتند که یه چادر دور این چاه ها می کشیم و فردا رادیو تلویزیون رو می کشونیم اینجا تا خودشون برامون سوژه درست کنند .
این کار رو کردند و فرداش که برگشتند و همه منتظر بودند ببینن که ترک ها دوباره چه سوژه ای واسه جوک ساختن برای خودشون درست کردند .. پرده ها که کنار رفت .. دیدند که بععععععععععله .. آقایون لُر دارند توی همون چاه ها ماهی گیری می کنند
استراتژی تحولی شش سیگما ، سیستمی است كه موجب توسعه و گسترش متدهای مدیریتی، آماری و نهایتا حل مشکلات شده و به شرکت امکان جهش و تحول را ميدهد.
قابلیتهای بهبود:
احراز كيفيت برتر و افزایش قابلیت اعتماد در محصولات تولید شده و مونتاژ شده نیازمند چارچوبی است كه به قابلیتهای سازمان در زمينههاي مدیریت، کاربرد اطلاعات و تکنولوژی يكپارچگي ببخشد. براي استفاده از اطلاعات، وجود يك سری ابزارهای آماری كه بتوان به وسیله آنها عملکرد فرآیندها و تولیدات را بهينه نمود، بسیار ضروری است. در دنياي رقابتی امروز، كيفيت خوب يك ویژگی تجملاتي نيست بلکه از دیدگاه هر دوي توليدكنندگان و مصرف كنندگان يك نیاز بنیادی است.
صرف نظر از تعريفهاي متعدد كيفيت، يك سري ويژگيهاي مشترك جهاني براي آن درنظر گرفته شده است كه عبارتند از : عملكرد دقيق، حداقل تغيير و كمترين هزينه.
دانشمندان و مهندسيني كه به طور عمومي و كلي با مسائل برخورد مي كنند علاقمند به مورد اول، آمارگران، متمايل به مورد دوم و مديران تجاري دوستار مورد سوم مي باشند. بديهي است فرآيند و يا محصولي موفق است كه برخوردار از همه موارد فوق باشد.
شش سیگما فلسفه بهبود مستمر است و به سمت "عالي شدن در همه كارها" پيش مي رود. شش سیگما سيستمي است كه تعيين مي كند كجا قرار گرفتيم، دوست داريم كجا باشيم، چگونه به آن مقصد مي رسيم و چگونه در طول راه پيشرفت مي كنيم.
شش سیگما يك ابزار است كه براي ميزان سازي دقيق ماشين فرآيند به كار مي رود و اينكار را از طريق مشتريمداري، بهبود مستمر و درگير كردن و مشاركت همه اعضا در داخل و خارج سازمان انجام مي دهد.
در مبحث شش سیگما ، 3 حوزه اصلي وجود دارد: حوزه اول "فلسفه" است كه طريقه حركت، چشم انداز و جهت حركت سازمان را تعيين مي كند. حوزه دوم "مقياس" است كه به سازمان اين امكان را مي دهد تا به طور دقيق نحوه عملكرد فرآيندها را مشخص كند. حوزه سوم نيز "روش شناسي" است. روش شناسي يك فرآيند سيستماتيك است كه موجب شناسايي، تبيين، اندازهگيري، تحليل، توسعه و استاندارد شدن يك فرآيند مي شود.
هر چه تعداد شش سیگما ها بيشتر باشد ميزان خطا كمتر است. هر چه تغييرات كوچكتر باشند هزینه کمتر است. بهترين سازمانها حدود 3 يا 4 سيگما بكار مي گيرند كه اين تعداد، احتمال بروز خطا در يك ميليون واحد را به 6200 عدد مي رساند. به طور عملي تعداد خطاها مي تواند تا 4/3 واحد در هر يك ميليون واحد كاهش پيدا كند و اين به معني ميليون ها دلار صرفهجويي است.
شش سیگما يك رويكرد تحولي مديريتي است كه باعث ارتقا و بهبود كيفيت مي شود. شش سیگما يك استاندارد جهاني است كه علاوه بر تامين نياز مشتريان باعث توسعه و پيشرفت كاركنان در لايههاي جديد مي شود و اين به منزله يك مسئوليت براي نيروهاي انساني است نه فقط يك فرصت.
نيروهاي انساني نيازمند افزايش ارزش عملكردهاي خود مي باشند كه اين كار را با ايفاي يك نقش كليدي و پيادهسازي شش سیگما در سازمان خود انجام مي دهند.
شش سیگما واقعاً چيست؟
به طور ساده مي توان گفت، شش سیگما متدي است كه بر اساس داده (data) هدايت مي شود
شش سیگما يك متد آماري است كه نيازهاي مشتري را به صورت وظايف جداگانه تعريف كرده و ضمنا يك سري ويژگي هاي بهينه در صورتيكه بين آنها عملكردهاي فيمابين وجود داشته باشد، برايشان در نظر مي گيرد. همانطور كه از شواهد پيداست، گامهايي كه براي نيل به اين هدف برداشته مي شود تاثير بسيار عميق به روي كيفيت محصولات، عملكرد سرويسهاي مشتريان و پيشرفتهاي حرفهأي پرسنل خواهد گذاشت.
شش سیگما به دليل تاكيد عميق بر روي تحليلهاي آماري، مقياسهاي ارزيابي طراحي، توليد محصول و فعاليتهاي متمركز در حيطه مشتري گرايي، قادر است احتمال بروز خطا در محصولات و سرويسها را به ميزان بي سابقهأي كاهش دهد. شش سیگما حاصل پيوند سيستمهاي اجتماعي و فني است.
عوامل انساني با بهرهگيري از مزاياي پيشرفتهاي تكنولوژيكي، سرانجام نظامي بر اساس اين واقعيت ايجاد خواهد كرد كه براي حفظ بقا در دنياي رقابت آميز امروز، وجود كيفيت بسيار بالا با صرف هزينه بسيار اندك، فوق العاده ضروري است. شش سیگما در واقع نقشه جاده بقا و موفقيت است.
براي اجراي شش سیگما در سازمان ابتدا بايد تيمهايي تشكيل شود. نقشي كه هر يك از اعضاي تيم ايفا خواهند نمود تعيين كننده نوع و سطح آموزشي است كه دريافت مي كنند.به عنوان مثال اعضاي كليدي اين تيمها توسط متخصصين خارج از سازمان به عنوان رهبر گروه آموزش مي بينند.
علاوه بر اين تيمها، گروههاي حمايت كننده نيز تشكيل مي شود كه تعداد زيادي از اعضاي آن تمام وقت خود را صرف اجراي هر يك از اين پروژهها مي كنند.
زماينكه تصميم مي گيريد يك فرآيند را اصلاح كنيد بايد بهترين روش را براي اجراي آن اتخاذ كنيد. به همين منظور بايد بهترين نوع تيم انتخاب شود. اما اين تيم الزاماً بايد (Action process team) APT باشد؟
قهرمانان - مرشدان - كمربند مشكي ها و كمربند سبزها تيمهاي مذكور را به صورت مرتبط با يكديگر در سرتاسر سازمان هدايت مي كنند. نقش مرشدان هدايت استراتژي كسب و كار - حمايت و راهنمايي است. وظيفه كمربند مشكي ها پيادهسازي، هدايت و نتيجهگيري از پروژه تيمهاي شش سیگما است. نقش كمربند سبزها هم اين است كه با بكارگيري مهارتهاي فني خود در شش سیگما در مورد موضوعات روز درون سازماني با تيم همكاري مي كنند و اين فرصتي براي بهبود است.
جلسات تعاملي، در طول چندين هفته برگزار مي شود. (اين جلسات فقط مختص متخصصين فني و يا مديريتي است نه همه كمربند سبزها) . كمربند سبزها كساني هستند كه جلسه را با موفقيت گذرانده و براي بكارگيري ابزارهاي بهبود و توسعه آموزش ديدهاند. پس از سپري شدن نخستين هفته، پروژهها انتخاب شده و آموزش ديدگان موظف به بكارگيري و اجراي مباحثي مي شوند كه در طول دوره آموختهاند. پس از پايان هر برنامه نيز نتايجي را كه از اين جلسات گرفتهاند، ارائه مي دهند. كسانيكه اين جلسات را با موفقيت پشت سر گذاشته و پروژهها را اجرا مي كنند، گواهينامه "كمربند مشكي" دريافت مي كنند. اين افراد مسئول اجراي شش سیگما در واحد كسب و كار خود شده و تيمهاي مذكور را هدايت و رهبري مي كنند، علاوه بر اين مديران را نيز در جهت اولويت دادن به امور، برنامهريزي و اجراي پروژهها، ارشاد و هدايت مي كنند. از ديگر وظايف اين گروه بكارگيري، آموزش و توزيع ابزارها و متدهاي لازم براي كمربند سبزها و اعضاي تيمها مي باشد.
تنها تعدادي از اين افراد به سومين سطح كه بالاترين لايه نيز مي باشد راه پيدا كرده و اصطلاحاً "استاد كمربند مشكي " مي شوند. البته قبل از دريافت گواهينامه مذكور موظف به هدايت چندين تيم و پروژه مي گردند. "استاد كمربند مشكي " ها در واقع كارشناس اجراي شش سیگما و تئوري آن مي باشند بايد فرآيندها را آموزش دهند. اين افراد متخصصين كيفيت در روش شناسي و بكارگيري ابزار بهبود در همه سطوح سازمان مي باشند. ضمناً فرآيند يكپارچهسازي شش سیگما با استراتژي كسب و كار سازمان و برنامههاي عملياتي آن را نيز رهبري مي كنند.
تسهيلات و امكاناتي كه شش سیگما در بخشهاي بهبود كيفيت، كاهش هزينه، جلب رضايت مشتري و حفظ وفاداري و پيشرفت كاركنان ايجاد مي كند بسيار وسيع است. از طرفي براي تبديل قابليتهاي بالقوه شش سیگما به صورت بالفعل بايد زمان كافي، استعداد، سرمايهگذاري هاي درست و … به اينكار اختصاص داده شود. اجراي شش سیگما نيازمند تمركز بسيار و كار تيمي قوي است.
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!؟
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر 7% ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم
همگی ما زير يك پناهگاه ايستاده و منتظر بوديم، بعضی صبورانه و برخی ديگر عصبانی از طبيعتی كه روز پرشتاب آنها را خراب كرده بود، من همواره با بارش باران هيپنوتيزم شده و در صدا و منظره اينكه آسمان اينگونه گرد و خاك دنيا را می شويد، گم می شوم.
صدای دخترك بسيار نرم بود به طوری كه خلسه خواب آلوده ای كه همگی ما در آن قرار داشتيم را از هم گسيخت. او گفت: مامان، بگذار که در باران بدویم. مادر پرسيد: چي عزيزم؟ و او تكرار نمود: بيا در باران بدويم. مادر پاسخ داد: خير عزيزم، ما منتظر میشويم تا باران كمی آهستهتر شود. كودك برای در حدود يك دقيقه منتظر ماند سپس جملهاش را مجدداً تكرار نمود: مامان، بيا در باران بدويم ديگه! مادر پاسخ داد: اگر اين كار را انجام دهيم كاملاً خيس خواهيم شد. دختر جوان در حالی كه بازوی مادرش را می كشيد، گفت: نه خيس نمیشويم، مگر امروز صبح نگفتی؟ امروز صبح! ، من كی گفتم ما میتوانيم در باران بدويم و خيس نشويم؟
يادت نيست؟ وقتی با پدر راجع به سرطانش صحبت میكردی، تو گفتی اگر خداوند، ما را از ميان اين پيشآمد عبور دهد، از ميان هر چيز ديگری نيز عبور خواهد داد.
تمام جمعيت در سكوتی مرگبار ايستاده بودند، سوگند می خورم كه اگر آنجا بوديد چيزی غير از صدای باران را نمیشنيديد، همگی ما در سكوت ايستاده بوديم، طی چند دقيقه بعد نه كسی وارد جمع ما شد و نه كسی آن را ترك نمود. مادر در سكوت برای لحظهای درباره آنچه كه گفته بود فكر كرد،
در چنين زمانهايی بعضی ها میخندند و او را برای حماقتش سرزش می كنند، برخی ممكن است چيزی كه بيان شده را ناديده بگيرند اما اين لحظه اثبات ايمان در زندگی يك كودك بود، زمانی برای اينكه اعتقادی پرورش يافته و شكوفههای ايمان به بار بنشينند. مادر گفت: عزيزم، تو كاملاً درست میگويی، بيا در زير باران بدويم، اگر خدا اجازه دهد كه خيس شويم، خوب ممكن است كه ما نياز به شسته شدن داشته باشيم. سپس به اتفاق يكديگر بيرون دويدند، همه ايستاده و با لبخند اين منظره را نظاره میكردند، آنها بسرعت از ميان اتومبيلها و گل و لای در حالی كه كيفهای خود را بالای سر نگاه داشته بودند، دويدند. آنها توسط تعدادی با ايمان كه شايد تحت تاثير ايمان و صداقت آنها قرار گرفته بودند، تعقيب شدند در حالی كه مانند كودكان تمام مسیر تا اتومبيلشان را جيغ میكشيدند و میخنديدند
چند روز پیش وقتی داشتم از پله های ورودی ایستگاه متروی میدان حر پایین میومدم , همزمان با وارد شدن به سالون اصلی , یکی از بچه های توپ روزگار که همتون میشناسیدش رو دیدم . او , به همراه یکی از دوستای همکلاسیش داشت از دانشگاه میومد . جالب اینجاست که من هم داشتم با دوستم میومدم .
(اول یه ذره از آخر داستان رو براتون بگم :
دوستای ما با هم دوست شدن و با هم در ایستگاه ترمینال جنوب پیاده شدند )
حالا وسطای قصه :
من و اون عزیز ( مصطفی میرزایی رو میگم!!! )
شروع به صحبت کردیم و دوستامون هم با هم .
سرتون رو درد نیارم . ییهویی به ذهنم رسید که شماره ی بچه ها رو ازش بگیرم . از همون جا , در جا , شماره ی حدود ۱۳ تا از بچه ها رو گرفتم . و از همون مترو هم به علیصغر امانی زنگ زدیم . فکر کنم خواب بود . چون هیچ کدوممون رو به جا نیاورد ( ما انتظار داشتیم بعد از ۲ سال ما رو به یاد بیاره ) .
همینطور گذشت و توی اتوبوس هم شماره ی یکی دو نفر دیگه رو به غیر از مصطفی مصطفایی رو گرفتم . چون او هم او را شماره نداشت .
سرتون رو درد نیارم . اومدم خونه و با یک حرکت انقلابی به تک تک اونها زنگ زدم .
از هر کدوم هم به طور متوسط شماره ی یه نفر دیگه رو گرفتم ( البته واسه اینکه ناراحت نشن , چند تا تکراری هم گرفتم . البته اون ها لطف کردن و به من اس ام اس زدن )
حالا من اسم بچه ها رو می نویسم , هرکی خواست بهم اس ام اس بزنه . شمارم رو هم اگه ندارید , میتونید از ممد شباب یا کریمیان بگیرید :
۱)احمد ناظمی-- ۲)علی العامری--۳)علی مومن زاده--۴)علی پیامی--۵)علی اصغر امانی--۶)بابک موسوی--۷)کریم بوداقی " داش کریم رو نمیدونم اجلزه بده یا نه . ولی اسمش رو زدیم "--۸)کوروش رحیمی--۹)محمد کارگری--۱۰)محمد ترابی کچوسنگی--۱۱)مهدی اسدالله--۱۲)محمد شباب زاده--۱۳)محسن کشوری--۱۴)مجتبی رستمی "اولین کسی که پای تلفن من رو شناخت . دمش گرم"--۱۵)مصطفی کریمیان--۱۶)مصطفی معنوی--۱۷)مصطفی میرزایی--۱۸)ناصر بحری--۱۹)رضا یعقوبی--۲۰)سعید امامی--۲۱) سید هاشم علوی"دومین کسی که پای تلفن من رو شناخت"--۲۲)وحید رضایی--۲۳)علی تختی پور (۱۷۶۲۴۲۵۶۳۹۰)
خوب . من شماره ی این دوستان رو داشتم . حالا هرکی شماره ی دوستای دیگه رو داره که در این لیست نیستن , برای من اس ام لس کنه .
اگه تونستید شماره ی ایندوستان رو برام اس ام اس کنید :
۱) هادی نوری--۲) حمید موسی لو-- ۳) هادی نوروزی--۴) مجید نوروزی --۵) داوود سیفی --۶)رامین نوروزی--۷) سیامک عبدی--۸)حمیدرضا چراغی--۹)میلاد خانی--۱۰) حامد کوثری--۱۱)میر محسن سید شربتی--۱۲)پویا آذری --۱۳).......................................و غیره
راستی , کسی شماره ی آقا سلیمانی رو داره ؟!!!!! :-)
مفسر ها همه با خون نویسید ------------------- که قرآن علی کوثر ندارد
دختر جواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد پس از دوماه، نامه اي ازنامزد مکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون
لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه از راه
دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون
روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار
sakhte vali momkene :d:p
همسر آینده ام
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند داماد سر است! و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمیشود!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است ؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است
در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت سالهای جلوی ویترین مغازهای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا میگذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت
حالا به خانه برگرد. که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم! شما خدا هستید؟
زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم
پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید
امروز می خوام که شما رو با یه سایت توپ توپ توپ آشنا کنم .
اسم این سایت در قسمت لینک ها ی کنار پیجمون اومده . ( یعنی میشه گفت که یک گروه وبسایت هستن که زحمت این کار رو به دوش می کشند .)
همه ی کسانی که موبایل دارند
همه ی کسانی که گوشی شون از سیستم عامل جاوا پشتیبانی می کنه
همه ی کسانی که عاشق کتاب خوندن در مترو و اتوبوس و یا حتی پشت فرمون هستند ( این یکی رو برای اونایی که زیاد پشت چراغ قرمز توقف دارن نوشتم .)
همه ی شما عزیزان می تونید از منابع فراوان این سایت ها استفاده کنید .
فقط یه نکته برای کسانی که سونی اریکسون دارن :
باید اول از همه برنامه ای رو که به وسیله ی اون روی مولایلتون نرم افزار نصب می کنید رو روی کامپیوترتون نصب کنید .
حالا نوبت معرفی کتاب می رسه .
نام کتاب : دارالمجانین
یک کتاب بسیار زیبا با اصطلاحات عامیانه ی تهران قدیم .(۷۰ - ۱۰۰ سال پیش)
این کتاب بر خلاف آنچه که همه ی مردم عادی فکر می کنند
اصلا نوشته ی سید محمد علی جمالزاده نیست
او فقط بر دست نوشته های یک جوان ۲۰-۲۲ ساله ی تهرانی که اصالت اصفهانی دارد ... در سال ۱۳۱۹ شمسی یک مقدمه نوشته و آن را به چاپ رسانیده است .
خدایش بیامرزد . هم او را . هم محمود را . هم بلقیس را . هم رحیم تازه دیوانه را . هم ...
اگه می خواین با این کاراکتر ها آشنا بشین و در خوشی و غم آنها ... همراهشان بخندید و گریه کنید
به سایتی که بهتون معرفی کردم برید و این کتاب را دانلود کنید .
مطمئن باشید که ارزش وقت گذاشتن برای خواندن رو داره .
همه ی شما را دوست می دارم .
در آخر از حامد کوثری و وبلاگش هم تشکر می کنم که رابط آشنایی من و این سایت ها شدن.
Hasta pronto
این روز ها توی دنیای بلوتوث بازی ........... یه فایله صوتی اومده به اسمه محکمه . ازتون می خوام که این فایل رو پس از دانلود با دقت گوش کنید و نظرتون رو برام بفرستید تا یک فکری به حااال این فایل بکنم .
دومیش هم یه فایل صوتی دیگه هست که الان تو دانشگاه ما خیلی طرفدار داره
پس اگه خوشتون اومد .... نظر بدید ...................................................................................
ببین عزیزم
من با همون علی تختی رااااااحتم .
پیام هم باید خودش باید تصمیم بگیره . فکر کنم که پیام هم به همون صورت سابق یاد بشه بهتره .
توجه کنید که به دلیل درخواست پیام عزیز .... من دو خط از این پست رو پاک کردم .
پیام جون .... پست هامو ادیت می کنم ..... فقط به خاطر تو ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام ...
امروز می خوام راجع به جشن ها در اسپانیا براتون بنویسم . خوبه بدونید همانطور که اسپانیایی ها برای هر کاری یک فعل دارند( که مثلاً منطقی ترینش فعل گذاشتن نون روی غذا هستش ) الکی الکی برای هر کاری یا هر مناسبتی یک جشن دارند . رسم های مختلفی در برگزاری جشن های مختلف دارند . مثلاً در روز معلم همه ی مدرسه ها تعطیل می شوند . یا اینکه یه جشن به خاطر اخراج کردن فرانسوی های تجاوز گر به کشورشون دارند که چون اهالی مادرید آنها رو بیرون کرده اند ... در سالروز این مناسبت .. فقط شهر مادرید تعطیل می شود . خوب است بدانید که تعطیلی های اسپانیا از کشور ما کمتر نیست .
حالا یه جشن که امروز هم روزشه رو براتون توضیح می دم .
اسم این جشن :
Feria de Abril
چون می دونم همتون اینگلیسی تون خوبه ، فلذا ترجمه ننمودم .
Every Spring, the town of Seville throws a week-long party and one million people show up! La Feria de Sevilla began as a cattle trading fair in 1847, and through the years it has evolved into a sexy Spanish round-the-clock spectacle of flamenco, bullfighting and rowdy fun. Seville is considered the center of flamenco music and culture, which is also known as "Sevillana" because many of the composers and songs are from the city.
Ground zero for the Feria festivities is the temporary tent city, on the far side of the Rio Guadalquivir, called the Real de la Feria. This rectangular piece of land is about a mile long and 700 yards wide. The tents, called casetas, are made of brightly-striped canvas and decorated with thousands of paper lanterns. While this set-up was originally created for the cattle market, today the casetas are temporary dance halls and each evening you'll find flamenco music and dancing from around 9pm to 6 or 7 the following morning. The women all wear spectacularly bright Gypsy-inspired flamenco dresses, and everyone--young and old--throws back a glass or two of sherry and gets out on the dance floor.

The casetas are hosted by groups of aristocratic Sevillana families, clubs, trade unions and political parties. Each of the tents has its own atmosphere and traditions. Some are invitation-only affairs, while others are "open" and have commercial bars. So just roam around and find the vibe that works for you.
One of the most notorious and fun casetas is "Er 77," where wine is drawn from a well and poured from buckets, and cots are offered in the back for napping. Another famous tent is "Los Duendes de Sevilla" (The Goblins of Seville) which is named for a painting by Alvarez Quintero. You can also expect a lively time at the casetas erected by Seville's many leftist and anarchist groups.

While you probably will spend most of the night stomping and clapping in the casetas, keep in mind that La Feria has a full program of events during the daytime. You'll want to check out the daily parades of horses and decorated carriages that wind their way through the city and fairground. This equestrian display is accompanied by strolling singers who play traditional Sevillana ballads on their guitars. Many participants in these parades are members of Seville's aristocracy, and they are exquisitely outfitted in the unique wide-brimmed "bolero" hats and short-cropped jackets that are closely associated with Andalusia.
In the afternoons, you can catch a glimpse of another Spanish staple--the bullfight. La Feria attracts top-notch matadors from all over Spain and the bullfights at La Feria are considered to be the best of the season. The action takes place at 5:30pm each afternoon at the imposing Plaza de Toros de Maestranza, which is known to locals as "the Cathedral" and is considered one of the most beautiful bullrings in the country. Tickets can be purchased at the bullring, and while they can be quite expensive, this is a chance to see the highest expression of this Spanish art form.
You'll find the atmosphere at La Feria typically Andalusian--relaxed yet intense. Sevillians are outgoing and it will be easy to strike up a conversation and make new friends.
سلام به همه ی دوستان .
یه فکر جدید جدید زد به کله ام که برای پست نویسی خدمت رسیدم ....
بیایید همه با هم ، هر کسی هر چی شماره تلفن از برو بچه های دوران خوش دبیرستان داره ، در یک پست بنویسه .
نمی خواد زیاد مته به خشخاش بزارید و مواظب این باشید که یه وقت تکراری باشه یا نه :-)
می خوام آخرش یه دفترچه تلفن مجازی درست کنم و برای همتون بفرستم .
پیشا پیش ، از همکاری همگی تشکر می کنم .
دوستدار همه ی شما ، علی تختی
این سرود اولین بار به دستور مظفرالدین شاه قاجار ، به وسیله ی مرحوم بیژن مترقی و موسیقی آن را موسیو لومیر فرانسوی ساخت و تنظیم کرد .
در سال ۱۳۸۴ هم ارکستر ملل ایران ، این قطعه را با صدای زیبای سالار عقیلی باز خوانی شد . امیدوارم که لذت ببرید .
عرضم به خدمتتون که ، خواستم سومین پست این وبلاگ رو به نام خودم ، در تاریخ ثبت کنم . من خیلی دوست داشتم که این وبلاگ ، نه تنها یک محل برای جمع شدنمون باشه ، بلکه یه محل برای مباحثه های علمی هم باشه ، مثلاً هر کسی یه چیز جالب از رشته ی تحصیلی خودشو واسه بقیه بنویسه تا بقیه هم یه چیزی یاد بگیرند . من هم ، تلاش می کنم که ، هم از زبان اسپانیایی در این بلاگ استفاده کنم ، هم فارسی . یادتون هم خواهم داد . اگر کسی سؤالی در مورد نرم افزار پریماورا ۳.۱ یا اینترپرایز(یه ذره) داشته باشه ، می تونم کمکتون کنم .
من از همین حالا کار خود را شروع کرده ام . شما هم بسم الله ...