تبليغاتX
دوستان

دوستان

Friends are born, not made

توی قلب من فقط خداست
 

دختر چهار ساله ای رابرای چک آپ، به درمانگاه کودکان آورده بودند. هنگامی که دکتر داخل گوشهای او را با اتوسکوپ معاینه کرد، پرسید: فکر می کنی بتوانم پرنده بزرگ را اینجا پیدا کنم؟ دخترک ساکت ماند

دکتر این دفعه گلوی او را معاینه کرد و پرسید: فکر میکنی بتونم (کوکی) هیولا را اینجا پیدا کنم؟ دخترک باز هم ساکت ماند

بعد دکتر یک گوشی را روی قفسه سینه دخترک گذاشت و به صدای قلب او گوش داد و پرسید: فکر میکنی بتونم صدای باربی را از اینجا بشنوم؟ این دفعه دختر به حرف اومد و گفت: نه نه نمی تونی. باربی توی لباس های منه. اما توی قلب من فقط خداست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط علي تختي 

اسم گذاری با خودت ....

دلدار به من گفت : چرا غمگینی ؟
در بند کدام دلبر شیرینی ؟
برجستم و آئینه به دستش دادم
گفتم : که نگاه کن ، که را می بینی ؟!

-------------------------------------------------

رفتم به بَر ِ نگار سیمین غبغب
گفتم به سفر می روم ای مه ! امشب
رخ چون قمر و موی چو عقرب بگشود
یعنی که نرو هست قمر در عقرب

------------------------------------------------

دیشب که در خیال تو چشمم به ماه بود
ما بین ماه و روی توام اشتباه بود
عاقبه الامر ممتاز گشت روی تو
زان لکه سیه که به رخسار ماه بود

-----------------------------------------------

( موقع خواندن این شعر ، لبها به هم نمی رسند )

ای دیده ی رخ نگار دیدن خطر است
ای دل ! سر این رشته کشیدن خطر است
هان تا نچشی ز ساغر عشق دگر
زنهار دلا ، زهر چشیدن خطر است


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط علي تختي 

یک روایت باحال :


یکی از دوستان که در رفاقت با ما سابقه ای دارد و از سلسله ی جلیله ی سادات می باشد ، تعریف می کرد :

پدرم سالها قبل در دبیرستان هراتی اصفهان درس می خواند که در ضمن یکی از همان سالها ، عده ای پاکستانی ، اسبی از پاکستان آورده و ادعا می کردند که از نواده ی " ذوالجناح " ، اسب حضرت سیدالشهدا است . که دیدن آن را مشروط به داشتن بلیط کرده بودند .
روزی در دبیرستان هم به رئیس دبیرستان پیشنهاد داده شد که از طرف دبیرستان هم ، بهتر است که دیداری ترتیب داده شود و پول بلیط را هم خود دانش آموزان می دهند .
پدر بنده هم در هنگام صبحگاه ، با کسب اجازه از رئیس ، به جایگاه رفته و گفت :
اگر شما چنان شائق دیدار یکی از نواده ی اسب امام حسین (ع) می باشید و حاضر به پرداختن پول هم می باشید ، اشکال ندارد ! من نصف قیمت حساب می کنم و بیایید از من که نواده ی خود امام حسین (ع) هستم ، دیدار کنید !!!!!  :-)
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط علي تختي 

نالیدن بلبل ز نو آموزی عشق است ------ هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی

سلام .
شیران ایران ...
بعد از آنکه عبدالله خان ازبک ، خراسان را مورد تاخت و تاز قرار داد ، روزی در سیستان ، عبورش بر قبر رستم افتاد !
به طور شماتت این بیت را خواند :
سر از خاک بردار و ایران ببین ----------- به کام دلیران توران ببین
و گفت : ندانم که رستم اگر قادر به گفتن بود چه می گفت ؟؟!!
یکی از وزیران او که ایرانی نژاد بود گفت :اگر خشم نگیری بگویم !
گفت : بگو !
گفت : اگر قادر به گفتن بود ، می گفت :

چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر  ------------ شغالان درایند آنجا دلیر
 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط علي تختي  | 

چرا گریه می کنی ؟؟؟؟ ( با اجازه ی vo0ox.blogfa.com)

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند
.او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد
بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد
ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود
. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند
. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد
.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد
.اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد
. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست
، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط علي تختي  | 

داستانی از آنتوان چخوف

 همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا » می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

 - چهل روبل

 -نه , من یادداشت كرده‌‌‌‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم.

حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید .

 - دو ماه و پنج روز

 - دقیقاً دو ماه . من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی…

«یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .

 - سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار.

«كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا » و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. 
تفریق كنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویك‌‌روبل، درسته؟

 چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت .

 - و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های «وانیا » فرار كند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید . 
پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم .
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.

 « یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم

 - امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام .

 - خیلی خوب شما، شاید …

 - از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلك بیچاره !

 - من فقط مقدار كمی گرفتم .

در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: 
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .

 - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یكی و یكی .

 یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

 به آهستگی گفت: متشكّرم

 جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟

 - به خاطر پول.

 - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكّرم؟

 - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .

 - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یك حقه‌‌‌ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده .

ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

 لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.

 بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم . 
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم 
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط علي تختي  | 

جاشکری ---- هی هی // جاشکری ---- هی هی

جاشکری -------- هی هی // جاشکری ------- هی هی

سلام . شعر بالا را با لحجه ی رشتی .. به یاد آقا سلیمانی و برو بچه های خوابگاه نوشتم .

( بوچه ها ی عزیز .. لوطفن با جاشکری ها بازی نکونید !! --- مهندس سلیمانی - معلم اجتماعی اول - معلم جغرافی ایران و تهران دوم - معلم تاریخ سوم - مسئول خوابگاه ما در شبهای فرد "ننوشتم روزهای فرد .. چون ما که روز ها خوابگاه نبودیم !! " )

این هم یه شعر که از خود سلیمانی شنیدم . بد نیست . قشنگه :

زندگی زیباست ای زیبا پسند ................... زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنچنان زیباست این بی بازگشت ........... کز برایش می توان ازجان گذشت

 

این هم یه جوک از قول داوود سیفی :

یه زمانی شده بود که دیگه کسی واسه ترک ها جوک نمی گفت . ترک ها شورا گذاشتند که آقا چی کار کنیم - چی کار نکنیم که یه دفعه یکیشون میگه : ما باید یه سوژه خودمون درست کنیم .

گفتن باشه ولی مشکل این بود که سوژه هم نبود . بازم یه دفعه یکی از ترک ها گفت :

میریم وسط کویر بی آب و علف .. چاه میزنیم - وسط کویری که فقط توش خاک رس روونه !

همه قبول کردند و فرداش به سمت کویر حرکت کردند . شروع به کندن چاه کردند و دو سه روز همینطوری گذشت . شب آخری که کار تموم شد .. گفتند که یه چادر دور این چاه ها می کشیم و فردا رادیو تلویزیون رو می کشونیم اینجا تا خودشون برامون سوژه درست کنند .

این کار رو کردند و فرداش که برگشتند  و همه منتظر بودند ببینن که ترک ها دوباره چه سوژه ای واسه جوک ساختن برای خودشون درست کردند .. پرده ها که کنار رفت .. دیدند که بععععععععععله .. آقایون لُر دارند توی همون چاه ها ماهی گیری می کنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط علي تختي  | 

7%

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!؟

 آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!

 تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر 7% ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط علي تختي  | 

میایی با هم بدویم ؟ فقط همین یه بار . o:

همگی ما زير يك پناهگاه ايستاده و منتظر بوديم، بعضی صبورانه و برخی ديگر عصبانی از طبيعتی كه روز پرشتاب آنها را خراب كرده بود، من همواره با بارش باران هيپنوتيزم شده و در صدا و منظره اينكه آسمان اينگونه گرد و خاك دنيا را می شويد، گم می شوم.

 صدای دخترك بسيار نرم بود به طوری كه خلسه خواب آلوده ای كه همگی ما در آن قرار داشتيم را از هم گسيخت. او گفت: مامان، بگذار که در باران بدویم.‍ مادر پرسيد: چي عزيزم؟ و او تكرار نمود: بيا در باران بدويم. مادر پاسخ داد: خير عزيزم، ما منتظر می‌شويم تا باران كمی آهسته‌تر شود. كودك برای در حدود يك دقيقه منتظر ماند سپس جمله‌اش را مجدداً تكرار نمود: مامان، بيا در باران بدويم ديگه! مادر پاسخ داد: اگر اين كار را انجام دهيم كاملاً خيس خواهيم شد. دختر جوان در حالی كه بازوی مادرش را می كشيد، گفت: نه خيس نمی‌شويم، مگر امروز صبح نگفتی؟ امروز صبح! ، من كی گفتم ما می‌توانيم در باران بدويم و خيس نشويم؟

يادت نيست؟ وقتی با پدر راجع به سرطانش صحبت می‌كردی، تو گفتی اگر خداوند، ما را از ميان اين پيش‌آمد عبور دهد،‌ از ميان هر چيز ديگری نيز عبور خواهد داد.

 تمام جمعيت در سكوتی مرگبار ايستاده بودند، سوگند می خورم كه اگر آنجا بوديد چيزی غير از صدای باران را نمی‌شنيديد، همگی ما در سكوت ايستاده بوديم، طی چند دقيقه بعد نه كسی وارد جمع ما شد و نه كسی آن را ترك نمود. مادر در سكوت برای لحظه‌ای درباره آنچه كه گفته بود فكر كرد،

 در چنين زمانهايی بعضی ها می‌خندند و او را برای حماقتش سرزش می كنند، برخی ممكن است چيزی كه بيان شده را ناديده بگيرند اما اين لحظه اثبات ايمان در زندگی يك كودك بود، ‌زمانی برای اينكه اعتقادی پرورش يافته و شكوفه‌های ايمان به بار بنشينند. مادر گفت: عزيزم، تو كاملاً درست می‌گويی، بيا در زير باران بدويم، اگر خدا اجازه دهد كه خيس شويم، خوب ممكن است كه ما نياز به شسته شدن داشته باشيم. سپس به اتفاق يكديگر بيرون دويدند، همه ايستاده و با لبخند اين منظره را نظاره می‌كردند، آنها بسرعت از ميان اتومبيلها و گل و لای در حالی كه كيفهای خود را بالای سر نگاه داشته بودند، دويدند. آنها توسط تعدادی با ايمان كه شايد تحت تاثير ايمان و صداقت آنها قرار گرفته بودند، تعقيب شدند در حالی كه مانند كودكان تمام مسیر تا اتومبيل‌شان را جيغ می‌كشيدند و می‌خنديدند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط علي تختي  | 

heh :]

دختر جواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد پس از دوماه، نامه اي ازنامزد مکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون

لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه از راه
دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون

روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط علي تختي  | 

sale jadido mojoze ? :0 boro baw !

 

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار

sakhte vali momkene :d:p

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط علي تختي  | 

kam tavagho tatin zane donya :o :|

 

همسر آینده ام
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!


اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند داماد سر است! و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!


اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است ؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط علي تختي  | 

ببخشید خانوم ...... شما خدایید ؟!!!!

khanoom shoma khodai ? :-? :|

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید



آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت

حالا به خانه برگرد. که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم! شما خدا هستید؟

زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم

پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط علي تختي  |